در ادینه های دلتنگی......
در شرقی ترین نقطه دور......
در فراسوی سالها و هزار رنگها......
در کویر دلتنگی هایم......
در انتها ترین بی پایان امید......
چشم به راه امدنت به انتظار نشسته ایم.....
راهی که روزی, ظهور تو را فرياد خواهد زد......
راهی که اغاز زندگی بی پایان است......
راهی که مژدگانی سبزترین بهار است.....
راهی که تلاطم نور و امید است......
محبوبااا...........
بر سر راهی به انتظار نشسته ایم,
که می دانیم, روزی با تن پوش سبز امامت,
گستره شب را به ندایی خواهی زدود...........
به روزی که غزل ظهورت را در ان خواهی سرود........
نمی دانم چه روز و چه وقت, سالهای زمستانی مان را بهاری خواهی کرد
نمی دانم در کدامین ادینه, غروب شب انتظار از پس سالیانی دراز خواهد رسید
اما می دانم............
می دانم که چیزی به پایان شب نمانده است........
می دانم که روزی, در همین نزدیکی, پرده از روی خورشید کنار می رود.........
می دانم که روزی, جایی, یوسفان عالم را به جمال دلربایت, نورافشان می کنی.......
میدانم......
می دانم که خواهی امد.........
اي هميشه سبز......اي بهاري ترين باور......

************************************************************
واما باز جمعه دیگری در راه است.................
دل از من می پرسد کی می آیی؟
من به او می گویم : جمعه می آیی و به خود می گویم کدامین جمعه ؟
سالها در انتظار آمدنت چشم به جمعه ها دوختم و دست به دعا داشتم .
فقط تو میدانی و خدا که عصر های جمعه چه حس و چه حالی دارم .
وقتی که مجبور می شوم برای آرام کردن این دل بها نه ای بیاورم .
فقط تو می دانی و خدا که عصر ها ی جمعه چه اشکها که از چشمانم فرو نمی ریزد .
چندین سال است که انتظارت را می کشم . با این انتظار مانوس شده ام .
باز هم مانند سالیان گذشته انتظارت را می کشم .
باز هم دل از من می پرسد کی می آیی ؟
و من باز به او میگویم : جمعه ...
جمعه می گذرد و باز....



یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشید ... شاید که نگاهی کند..... آگاه نباشید
شبانه روزتون قشنگ((اللهم عجل لولیک الفرج))

