به نام خدای گل نرگس
دل تکه تکه ام از میان هزار خار گناه صدایت می زند،
خارهایی که دل خدایی ام را در خود گرفته اند و او را می درند
با اتمام هر روز به تماشای غروب می نشینم و غریبی ام را با او
تقسیم می کنم،
تا خورشید بداند من همچو او غریبانه به دیدار معشوق میروم
شب که می شود با کاهکشان و ستاره های دل آسمان درد و دل
می کنم
و صندوقچه ی دلم تنهایی ام را در ظلمت شب پنهان می کنم.
ای خورشید زندگی مه گرفته ام، با آمدنت دلم همچو کرم کوچک ابریشم
که عمری بر خود تنیده تا بال گشاید،
پیله ی خود را سوراخ می کند و با بالهای کوچکش به عرش پرواز می کند.
هر صبح دلم با آسمان پائیز انتظار انس می گیرد
و و در آن بغض مه آلود می گرید،
تا زلالتر از شبنم صبحگاهی شود... .

